میان دستهایی که توی صف نان پول خرد و کارت بانکی همراهشان دارند، دستهایی سمت نانوا دراز میشود که هیچ ندارد جز نامی در حساب دفتری. اسمها روی یک دفتر ساده نوشته میشود؛ کنار عددهایی که هر روز بیشتر و نانهایی که هر روز کم و زیاد میشوند. بعضیهایشان با کارتهای نان خیریه میآیند؛ کاغذهای کوچکی که سهم نان یک روز را تضمین میکند. بعضی دیگر اما چیزی در دست ندارند. آرام جلو میآیند، نان را میگیرند و گاهی فقط یک جمله کوتاه میماند: «فعلاً بنویسید.»
نانوا زیاد سوال نمیپرسد. دفتر باز میشود، یک خط اضافه میشود و نان از روی پیشخوان رد میشود. بدهیها آرام روی هم جمع میشوند؛ بیصدا، مثل روزهایی که برای خیلیها سبک نمیگذرد. اما در حاشیه شهر، نان فقط با کمک نمیرسد؛ با نسیه هم میرسد، با تعویقهایی که هر روز تکرار میشوند و تبدیل به عادت شدهاند.